تبليغاتX
برای او می نویسم شاید روزی بخواند


برای او می نویسم شاید روزی بخواند

با عشق ممکن است تمام محا ل ها .

عشق نتیجه قلب زود باور آدماست.سلیس و ساده که باشی،

عاشق هم هستی. زیرکی به رندی و زهد نزدیک تره تا

عشق.برای تمام این کلمه ها دلیل ندارم.می بینم گاهی 

کسی رنجیده می شه و گاهی کسی به وجد میاد از کلمه ها و

همین .

سرمایه من این زود باوری و ساده انگاری جهانه ...

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 9:58 توسط وحید|

بابت این چندروز غیبت مرا عفو بفرمایید
دلیل غیبت من مراسم شادی نبود ، متاسفانه.امیدوارم همیشه برقرار باشید
شاید تا چند روز دیگر هم نتوانم به وب خود سر بزنم.بعد از آن حادثه روحیه هیچ چیز را ندارم.

به امید موفقیت روزافزون مردم جنوب و ایران اسلامی

نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 10:16 توسط وحید|

بهار آن سوی دیوار است و من درحبس پاییزم
         نه تاب آن که بنشینم، نه پای آن که برخیزم
                  زمستان مانده در پیراهنم چون باد در سرداب
                           خوشا دوزخ، که جان بخشد به گرمای دلاویزم

نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 23:14 توسط وحید|

چیست در زمزمه مبهم آب؟
چیست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید؟
روی این آبی آرام بلند
که تو را میبرد این گونه به ژرفای خیال
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن مینگری
همه را میشنوم
میبینم
من به این جمله نمیاندیشم
به تو می اندیشم
ای سرا پا همه خوبی تک و تنها به تو میاندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی ست
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 14:18 توسط وحید|

گــاه دلم می‌گیرد
، گــاه زندگی سخت می‌شود .
گــاه تنها ، تنهایی آرامش می آورد
گــاه گذشته اذیتم می كند
. گــاه هوایت دیوانه‌ام می‌کند .
این " گــاه " ها ،
گــهگاه تمامِ روز و شب من می‌شوند
... آن وقت بغض راه گــلویم را می‌گیرد ... !
درست مثل همین روزهــا ...

نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 23:39 توسط وحید|

بگو سرگرم چی بودی که اینقدر ساکت و سردی
خودت آرامشم بودی خودت دلواپسم کردی
ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه
چقدر باید بمونم تا یکی مثل تو پیدا شه
توروز و روزگار من بی تو روزای شادی نیست
تو دنیای منی اما  به دنیا اعتمادی نیست !
توروز و روزگار من بی تو روزای شادی نیست
تو دنیای منی اما  به دنیا اعتمادی نیست !
سلام ای ناله ی بارون
سلام ای چشمای گریون
سلام روزای تلخ من
هنوزم دوستش دارم
سلام ای بغض تو سینه
سلام ای آه آیینه
سلام شب های دل کندن
هنوزم دوستش دارم
نمیدونی تو این روزا چقدر حالم پریشونه
دلم با رفتنت تنگ و دلم با بودنت خونه
خراب حال من بی تو نمیتونم که بهتر شم
تو دستای تو گل کردم بذار با گریه پرپر شم
یه بی نشونم تو این خزون
یه بی نشونم تو این خزون
منو از خودت بدون
یه بی نشونم تو این خزون
یه بی قرارم یه نیمه جون
منو از خودت بدون
منو از خودت بدون
سلام ای ناله ی بارون
سلام ای چشمای گریون
سلام روزای تلخ من
هنوزم دوستش دارم
سلام ای بغض تو سینه
سلام ای آه آیینه
سلام شب های دل کندن
هنوزم دوستش دارم

نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 22:25 توسط وحید|

سهم من از دوری تو چیزی جز دلتنگی به اندازه دریاها

نگاهی تاریک همچون شب های بدون مهتاب

و لحظه هایی که ثانیه به ثانیه میگذرند نیست

پس ای دوست بشنو صدای دلتنگی مرا

نوشته شده در جمعه 28 بهمن1390ساعت 0:3 توسط وحید|

اگر عشق نبود

به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم…

 

اگر عشق نبود

اگر کینه نبود

قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

 

اگر خداوند

یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد

من بی گمان

دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز

هرگز ندیدن مرا

آن گاه نمی دانم

به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت

نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 0:8 توسط وحید|

دلم را هرس می کنم

          تا برای با تو بودن جوانه بزند

                    خدا را چه دیدی

                              شاید بهار امسال در زمستان باشد!

نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 23:16 توسط وحید|

من و تو هستیم و بینمان فاصله
زودتر نمیگذرد این ثانیه های بی حوصله
همچنان باید بی قرار باشیم ، تا کی باید خیره به عکسهای هم باشیم!
بیش از این انتظار مرا میسوزاند، دلخوشی فرداست که تمام حسرتها و غمها را بر دلم میپوشاند
تو در این فاصله میسوزی و من از سوختنت خاکستر میشوم ، تو اشک میریزی و من در اشکهایت غرق میشوم ، تو نمی تابی و من در تاریکی محو میشوم ، تو از انتظار خسته ای و من به انتظار آمدنت دست به دعا میشوم!
انگار عقربه های ساعت هم از انتظار خسته اند ، نشسته اند و حرکت نمیکنند
چرا نمیگذرد ، تا برسد آن روز
در خواب میبینم تو را ،ستاره ها که می آیند ، نمیدانم، میدانند حال من و تو را
روزها شبیه هم است ، امشب نیز مثل دیشب است ،
امروز خیره به ساعت بودم ، دیروز با ثانیه ها هماهنگ بودم
دیشب خواب دیدم سرم بر روی شانه هایت است ، امروز در فکر خواب دیشب بودم
به انتظارت مینشینم ، انتظار هم پایان نیابد ، میروم به سوی پایانش ، تا نزدیک شوم به تو ، در کنارت خیره شوم به چشمانت تا بگویم خیلی دوستت دارم

نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 22:0 توسط وحید|


آخرين مطالب
» با عشق ممکن است
»
»
»
»
» سلام ای ناله ی بارون
» درد دل
»
»
» من و تو
Design By : Pichak